.
برای امر به معروف، منکر را جاری ساخته و راه رسیدن به بهشت را با دوزخ هموار می سازند
چوب بر فرقم می کوبند تا دیناری به کف آرند و من همچنان محبت گدایی می کنم
،؛، ،؛، ،؛،
همچون گذشته بر خود می خندم که ای کاش کودن نبودم؛ باشد که بخندم!!!
.
....................................................................................................................................................................
.
.
....................................................................................................................................................................
.
من در این شهر غریب
دوستانی دارم؛ سبز تر از برگ درخت، عالِم تر از علّامه ی دهر
و بلوغی که به آن می بالند
من در این شهر وسیع
دوستانی دارم؛ دورتر از کوه غروب، شور تر از دریای شور
و غریوی که در آن می مانند
من در این شهر غریب، با این دوستان عدید، با کودنی های عجیب
هم چنان می نازم،
دوستانی دارم، سبز تر از برگ درخت...
.
....................................................................................................................................................................
.
اون قدیما گذشته بود
دنیامون آباد شده بود
شکر خدا بدی نبود
فقط یه مشکل مونده بود، اونم دیگه حل شده بود
حالا دیگه یک دِه ما زنونه بود، اون یکی هم مردونه بود
،؛،
توی ده مردونمون یه مرده بود، طفلی مرده ترسیده بود
بدجور سگش رو کشته بود
آخه سگه توی قفس پریده بود، مرغاش رو بد دریده بود!
،؛،
یک ماه بعد، این مرد ما، مرغا رو هم کشته بود
همه رو سر بریده بود:
تو مرغدونیش یه جوجه سگ رو دیده بود!
،؛،
دیروز مردم ده مرد ما رو دیده بودن
تو خودشون ریده بودن
این مرد ما خودش خودش رو کشته بود
کف دستش نوشته بود: " توله آدم رو دیده بود! "
--------------------------------------
پخش فایل صوتی این پست
--------------------------------------
.
....................................................................................................................................................................
.
.
با چشمبند، برای سوارم یورتمه میروم؛
و خوشحال از این که تشویق میشوم!
.
-------------------------------------------------------------------------------------
Photo By Diazinon
------------------------------------------------------------------------------------
.
....................................................................................................................................................................
.
احساس بیهودگی در وجودم رخنه میکرد
همگان فراموشم کرده بودند
به نیستی میاندیشیدم
بازهم کسی نبود
،؛،
خود را نیست کردم
بیادم آوردند
لحظاتی مرا حمل کردند، اشک ریختند و زار زار گریستند
به خاکم سپردند
رفتند!
،؛،
در گور
در پس تلّی از خاک
کِرمها طردم کردند
و من تجزیه نشده روحم را بدرقه میکردم...
-------------------------------
پخش صوتی این پست
-------------------------------
.
....................................................................................................................................................................
.
همیشه راه فرار توی دورترین کنج مخالفیه که آدم ایستاده!
Photo By Diazinon :

" you want ... but you can't ... can't "
.
....................................................................................................................................................................
.
استشمام هوای زندگی ششهایم را مستهلک کرده
تیغ بر رگ خون خود را میریزم
دیهاش را میخواهند
فریاد میزنم که ندارم!!!
اعدامم میکنند
پول طناب دار را میگیرند
در قبرستان شهر برایم جایی نیست
کودنعلی یک جانیست!
-------------------------------
پخش صوتی این پست
-------------------------------
.
....................................................................................................................................................................
.
من تو محله 1 زندگی میکنم؛
آدم با فرهنگ و روشن فکری هستم؛
حالم از هرچی امّل و خرافاتیه به هم می خوره؛
،؛،
دیروز صبح، ساعت 8 از خونه میزنم بیرون؛
عالم با همه آدمای نفهمش، ماشینا از سواری و کامیون گرفته، تا کشتی و هواپیما همه و همه رو Divert کردم رو تخمام و سرم رو انداختم پایین تا هیچکس رو نبینم؛
قدم زنون میرسم به خیابون اصلی و شروع میکنم به رد شدن!
ساعت شده 8 و 5 دقیقه، هنوز به نصف خیابون نرسیدم که یه عوضی که معلوم نیست از کدوم دهاتی گواهینامه گرفته بوق زنون میاد سمتم، منم مایحتوی تنبونم میاد تو حلقم؛
شانس آوردم 2 ثانیه زودتر قبل اینکه برسه رد شدم، من به اون خواهر و مادرشو نثار میکنم اون به من؛
آشغال بی فرهنگ!
از معرکه که در میرم و اون طرف خیابون که میرسم، چشمم به صندوق صدقه میافته.... دستم میره تو جیبم!
فکرتون راه کج نرههــــا؛
آخه میدونین، تو این شهر بی فرهنگ هیچکس به فکر بدبخت بیچارهها نیست!
ظهرش که داشتم بر میگشتم خونه از سوپری سر محلهمون شنیدم که میگفت:
"دیروز صبح ساعت 8 یکی که تو محله 20 زندگی میکنه و دیرش شده بود سوار ماشین میشه و گازو میگیره؛ ساعت 8 و 5 دقیقه یه بی عقل که وسط خیابون رو با پارک اشتباه گرفته بود جلوش سبز میشه! شانس آورد 2 ثانیه دیرتر رسید بهش؛ وگرنه صد جور صاحب پیدا میکرد."
دلم برای راننده بدبخت سوخت، حتما خیلی ترسیده؛
کفری شدم! اه! آخه تا کی نباید این مردم با فرهنگ شهر نشینی آشنا بشن؟!
،؛،
امروز صبح که داشتم میرفتم سر کار از جلوی محله 20 رد شدم، دیدم یه گوسفند بیچاره رو گرفتن با یه چاقو زیر خرخرهش، میخوان سر ببرن!
از یکی که همون دور و بر بود حرف از رفع بلا و اینجور چیزا شنیدم!
پوزخند زدم، آه کشیدم و رفتم؛
ظهر که رسیدم خونه برای خودم سپند دود کردم، که مثه این مردم بیشعور، خرافاتی نیستم!
.
....................................................................................................................................................................
.
لِخ لِخ لِخ.... لِخ لِخ لِخ.....
فهمیدیم بابا!
خوب بی پـدر!
بوی جورابت به درک!
اون سنگ رو از کف دمپاییت در بیار!!!
لِخ لِخ لِخ.... لِخ لِخ لِخ.....
.
....................................................................................................................................................................
.
برای زدن حرف دلم کون خود را پاره کرده ام،
حال تو گشادی آن را بهانه میکنی!
.
....................................................................................................................................................................
.
کودکی را دیدم که شنهای تَل شونده ساعت شنی را مینگریست؛
و پیرمردی که شنهای فرو رونده را میشمرد؛
و خودم را،
که انتظار میکشیدم تا ساعت را وارونه کنم.
امّا به هر حال، این «زمان» بود که کار خود را انجام میداد؛
نه تند میشد و نه متوقف؛
بازگشت هم نداشت؛
تنها رو به جلو حرکت میکرد و مسیرش را می یافت...
.
....................................................................................................................................................................
.
- یه رفیق عرق خور داشتم که با آب کُر قاطی می خورد!
- یه مشتری داشتم که در به در دنبال کتاب سنگ درمانی می گشت و شیفته صادق هدایت بود!
- یه پورنو استار می شناختم که دنبال آب غسل مرده می گشت، یا یه تیکه از کفن، تا تنبون حاج آفا دو تا نشه!
ای بابا اصلا به ما چه!
خرافات هست که باشه
بذار هر....
زندگیه دیگه!
بی خیال! برین بهش صفا کن!
فقط عذر می خوام؛
قبل ریدن... اول باید پای چپم رو بذارم یا راستی رو؟!
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن:
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند این دردهای باور نکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند..............
.............. لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود، وقتی که من نگاه کردم گویا می خواست از روی جویی که بین او [دختر اثیری] و پیرمرد فاصله داشت، بپرد ولی نتوانست، آن وقت پیرمرد زد زیر خنده، خنده خشک و زننده ای بود که مو را به تن آدم راست می کرد، یک خنده سخت دو رگه و مسخره آمیز کرد بی آنکه صورتش تغییری بکند، مثل انعکاس خنده ای بود که از میان تهی بیرون آمده باشد...................
...........تمام شب را به این فکر بودم، چندین بار خواستم از روزنه دیوار نگاه بکنم، ولی از صدای خنده پیرمرد می ترسیدم..............
..............رفتم جلو آینه، ولی از شدت ترس دست هایم را جلو صورتم گرفتم. دیدم شبیه، نه، اصلا پیرمرد خنزر پنزری شده بودم.............. همین طور که دستم را جلوی صورتم گرفته بودم زدم زیر خنده. یک خنده سخت تر از اول که وجود مرا به لرزه انداخت. خنده عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله گم شده بدنم بیرو ن می آید. خنده تهی که فقط در گلویم می پیچید و از میان تهی در می آمد- من پیرمرد خنزر پنزری شده بودم.....
قسمت هایی از بوف کور - صادق هدایت
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
.
....................................................................................................................................................................
.
میدونی فرق من و تو چیه؟!
اینه که:
وقتی باهمیم و زر میزنیم، من زار می زنم؛ تو زور!
.
....................................................................................................................................................................
.
نوبت تو ِ
من یک مهره توى یک دارم، تو چهارتا مهره توى شیش!
جفت شیش میارى!
من مىخندم، تو خمیازه مىکشى!
من صفحه رو مىچینم، نو همه چى رو به هم مىریزى!
میگى: "کسالت آوره، هیچی بلد نیستی، دیگه خسته شدم!"
دیگه خسته شدم!
.
....................................................................................................................................................................
.
آلت بر دست معشوقهاش را نعره مىزد که «بایست!»
و آن لیلى، دامن بر سر کشان، با شتاب به ناکجا مىگریخت
،؛،
روز دیگر شد؛ سر چهارراه شاخ گلهاى عروسان را مثقال مىکرد
و آن مجنون ضجّه زنان چراغ سبز را قرمز مىکرد...
.
....................................................................................................................................................................
.
مىدونى چى عصبیم مىکنه؟!
اینکه:
هرکار مىکنم باز مىرسم به «ویرگول» . اهل «نقطه سر خط» هم که نیستم . «نقطه – ویرگول» هم که کلاً دور ما رو خط کشیده ؛ براى همین دائم مجبورم زیر طاق «علامت سؤال» بایستم و دسته «علامت تعجب» رو محکم بچسبم و گلف بازى کنم؛ تا شاید، یه روزى یه جایى، «نقطه» بیافته تو سوراخ!
.
....................................................................................................................................................................
.
بى پرده گویم،
پرده داران این حرم پرده درانند؛
از پرده اول تا پرده دوم،
میان پرده مىدوزند تا پرده پوشى کنند!
و ما خوشحال از اینکه پرده عفّت در دامن داریم؛
غافل از اینکه تنها تا خرداد برایمان نخ سوزن مىکنند!
تیر خواهد شد؛
برایمان چوب پرده علم خواهند کرد!
و ما دلخوش به بىعفّتىهایمان تا پرده سوم طى طریق مىکنیم...
و سوال اینجاست:
چرا خود خیّاط نشویم؟!
.
....................................................................................................................................................................
.
روزگاریست بس عجیب؛
چشم به راه سپیده شب را تا صبح به هزار و یک شب شهرزاد تلف مىکردیم...
و حال صبحگاه به امید صبا در ایوان رخت پهن کردهایم؛
باشد که شب را به البسه خشک سپرى کنیم،
و صبح را به شست و شویى دیگر بیاغازیم؛
شاید وزشى باشد؛
بى تنوّع،
با تکرار!
----------------------------------------------
این یکى رو هم یه نظر بندازین...
----------------------------------------------
.
....................................................................................................................................................................
.
با قاصدکان درد دل مىکنیم،
و آنها در باد زناکارى مىکنند!
رهگذر خزان هستیم و با خش خش مىلاسیم،
و درختان بىشرمند که جامه بر زمین مهیاى بستر مىشوند!
به غروب پناه مىبریم،
کوه مىبلعدش!
و باران مىخواهیم،
سهراب تسخیرش مىکند!
پس کنج نشین و بالش به بغل ملحفه نوردى مىکنیم...
.
....................................................................................................................................................................